رفته بودم بی خود از خود تا خدا
سیر می کردم خدا را با خــــدا
چشمهایم محو شد،یعنی نپرس
من نظر می کردم آنجا یا خدا
از خـــودم آیینه واری ساختم
لیک می دیدم خودم را تا خدا
بر زمــــــین انداختم آیینه را
تا ببیند بیشتر خود را خــــدا

روزی که سر نوشت زمین را نوشته اند
لرزیده اند،نام تو را تا نوشته اند
وقتی به فصل عطر وجودت رسیده اند
هر هشت باب باغ خدا را نوشته اند
در شرح چشمهای تو با خون ارغوان
خورشید را مسافر دریا نوشته اند
در سطرهای آخر آن مُصحَف غریب
با نقطه چین سرخ،معمّا نوشته اند
از رعشه های پنجه ی آن کاتبان نور
احساس می کنم که چه ها... نوشته اند
از خویش می رویم و بیابان ما تویی
آغاز ما تو هستی و پایان ما تویی
ما ماهیان غرق در امواج شور تو
هم آب ما تو هستی و هم نان ما تویی
بی پرده می درخشی و بی پرده نیستی
پیدای ما تو هستی و پنهان ما تویی
ما جنگل نهان شده در جان هسته ایم
فریاد می زنیم که یاران ما تویی
ما برّه های گمشده در ذات ظلمتیم
دنبالمان بگرد که چوپان ما تویی
دنبالمان بگرد و خودت را نشان بده
در گرگ و میش،طالع تابان ما تویی



